تبليغاتX
پیچک درد

پیچک درد
در این سکوت من فریادها خفته است __ آهنگ هر سازی زیر و بمی دارد


نویسنده : ابوالفضل خازن ; ساعت 2:41 روز 88/07/20

در سوگ مهدی خازن 

          

با كدامين طلوع مي آيي

 

 از نژاد قبيله امروز

از تبار طلوع فردا بود

انعكاس سپيدي مهتاب

آبي بيكران دريا بود

 

سينه اش باغي از شكوفائي

حجم يك عشق آسمان پيوند

دل او قبله صداقت بود

چهره اش ، انبساط يك لبخند

 

لحظه اتصال مرگ و حيات

دور، اما هميشه نزديك است

داغ ياران در اين غريب آباد

كوچه اي تا هميشه تاريك است

 

شبنم هر ستاره مي گويد

بايد از برگ آسمان افتاد

عمر ماندن هميشه كوتاه است

دل به رنگ غروب بايد داد

 

آه...غمگين ترين سرودم را

پايبوس غم تو خواهم كرد

سينه را رنگ داغ خواهم زد

بي تو اي آفتاب تنها گرد

 

امشب اما ، نشسته ام غمگين

در افق هاي دور تنهائي

تا كدامين سپيده مي خندي

با كدامين طلوع مي آئي؟

 

محمود عباد - اصفهان

 

خازن ، مهدي ، هواي تازه مي خواهم ، ۱۳۶۶ ، از انتشارات ارشاد اسلامي آذربايجان شرقي ، ص ۶۳





نویسنده : ابوالفضل خازن ; ساعت 10:51 روز 88/05/18

 

نامه ۱

 

    مهدی جان ۱ نامه محبت آمیز و پراحساس شما را امروز عصر دریافت کردم و بی اندازه مسرور شدم . شما که گفته بودید نامه های انگلیسی خودم را به خط ساده بنویسم ، باید بگویم که متأسفانه من جواب نامه انگلیسی شما را به زبان انگلیسی چند روز قبل نوشته و برایت پست کردم و حتما تا به امروز آنرا دریافت کرده اید . آن نامه را هم به خط شکسته انگلیسی نوشتم و از این بابت خیلی معذورم چون من قبل از این که نامه شما را دریافت کنم آن را نوشته بودم . بهرحال ؛ راستی حالت چطور است ؟ از این که نامه خودتان را این دفعه با حوصلۀ کافی و بدون قلم خورد نوشته بودید خیلی ممنونم و امیدوارم که این کارتان برای همیشه باشد؛ اما امروز می خواهم کمی از خودم صحبت کنم ، چند هفته ای است که احساس ناراحتی روحی می کنم ؛ مثل این که قلبم را در میان منگنه فشار می‌دهند . زیاد فکر می کنم ،  وقتیکه باران می بارد تنهای تنها بدون اینکه چتری همراه خود بردارم از خانه خارج می شوم و در خیابان /// می گردم . قطرات باران سرو رویم را می شویند و من احساس شادی می کنم . همیشه فکر می کنم ، مخصوصاً این چند روز ،  فکر در باره مردم و خودم ! وقتی که از یک خیابان شلوغ می گذرم چهره همه مردان و زنانی را که از جلویم می گذرند از زیر نظر می گذرانم . عده ای در ظاهر شادند ؛ شنگولند و سعی می کنند که خودشان را خوشحال نشان دهند در حالی که باطناً ناراحت هستند و درونی ناآرام دارند . سعی می کنند با خنده های خود، روپوشی برای گریه های درونی خود بگذارند . بعضی ها هم به ظاهر زندگی می کنند ؛ در حالی که مرده اند . وقتی آنها را می بینم به مردگان حسرت می ورزم ! آنها - به قول قدیمی ها - کارشان فقط خوردن و خوابیدن و گشنی کردن است و مثل حیوان هستند دور از آلام اجتماعی ، زندگی می کنند . آنها فقط و فقط برای خود زندگی می کنند و حیات دیگران برای آنها اهمیتی ندارد . خودشان احساس می کنند که پرواز می کنند در حالیکه نمی دانند زندانی خویش اند . در میان مردم افراد کمی پیدا می شوند که از این دو دسته نیستند . حتی به جرات می توانم بگویم که از تعداد انگشتان دست هم تجاوز نمی کنند .

احساس تنهائی می کنم سعی می کنم که بیشتر تنها باشم . وقتی در خانه هستم تنهایم و فکر می کنم و وقتی در محیط خارج از خانه هستم ، در کوچه پس کوچه ها ی شهر قدم می زنم و زیر لب چیز هایی زمزمه می کنم . ممکن است کسی مرا در آن حالت ببیند و فکر کند که من دیوانه هستم و با خود صحبت می کنم .

مهدی جان ! حالا من به معنی این شعر پی برده ام که :

این دغل دوستان که می بینی           مگسانند گرد شیرینی

وقتی آدم دستش به جایی بند نیست و چیزی ندارد ، دوستی هم ندارد ، آنگاه که دست آویزی پیدا می کند به یکباره می بیند که هرکس می خواهد با او دوست شود . کسانی که قبلا جواب سلام آدم را نمی دادند ، امروزه وقتی آدم را می بینند ، سرشان را تا شکمشان پایین می آورند گویی همان آدم سابق نیستند . در این میان دوستانی ارزشمند هستند که درزمانیکه فرد دستاویزی ندارد ، با او باشند نه دوستانی که وقتی شیرینی است ، هستند ولی وقتی نیست از آنها هم خبری نیست . بهرحال خودت به این مسئله پی بردی و می دانی که من چه می گویم . من به دوستانی مانند شما ارج می گذارم که در همه سختی ها با من بوده اید وهم درشادیها و آسانیها! شمایی که همیشه مانند عصایی در دست من بودید؛ نه آنهایی که قبلا ما را به چشم پشیزی هم نمی نگریستند وحالا غلام حلقه بگوش ما هستند . به درک که هستند !! بروند و غلام آنهایی باشند که بودند ! وقتی با آدم کاری ندارند گویی آدم را نمی شناسند ولی وقتی احتیاج به یک تکه خط دارند چنان تعارف می کنند که آدم به خودش شک می کند و فکر می کند که .....

وقتی پسری به دنیا می آورند و یا دوستشان می میرد ، سراغ آدم می آیند و می گویند در تهنیت تولد فلانی شعر بگو و در تعزیت شهادت و مرگ فلانی نوحه بسرای . و وقتی شعر خود را تحویل می گیرند ، می روند و دنبال خود را هم نگاه نمی کنند . من برای مزاح چنین افرادی شعر نمی گویم ؛ من خطاطی نمی کنم که همه مرا تحسین کنند من شعر می گویم تا برای تو بخوانم ؛ من خط می نویسم تا دوستانی مانند توبا دیدن آن آئینه دلشان را صیقل دهند . من می نویسم و می سرایم برای دوستانی مانند شما نه برای مگسان گرد شیرینی ...!!!

حدود نیمه های شب است فقط سوسوی چراغ مطالعه ام در مقابل سیاهی شب مقاومت می کند . امروز عصر باران می بارید بعد از این که نامه شما را دریافت کردم از خانه خارج شدم و با یاد شما از محله یمان تا سه راه۲ و بالعکس قدم زدم هوا هم خیلی مرطوب بود احساس می کردم که شما در کنارم هستید و با من صحبت می کنید .

لطفا و –  حتماً - نامه هایتان را بعد از این به آدرس دانشگاه بنویسید .

 

گذارم رو به صحرا تا بگریم         به خون دل چنان دریا بگریم

نمی آید صدای آشنایی                 به یاد آشنایی ها بگریم

 

۱۳۶۴/۲/۳۱

مهدی خازن

۱- نامه خطاب به آقای مهدی خانی از دوستان دوران دبیرستان روانشاد خازن می باشد . ( مدیر وبلاگ )

۲- سه راه خیابان شمس تبریزی - تبریز





نویسنده : ابوالفضل خازن ; ساعت 0:40 روز 88/03/18

 

ستاره گل

 

بیا به باغ و ببین رویش دوباره گل

به ذهن منجمد شب نگر شراره گل

 

نوید رجعت فصل بهار می شنوم

زهدهدی که پریده است از مناره گل

 

به شط سرخ شفق تا که جان دهد خورشید

به آسمان خیالم دمد ستاره گل

 

به جشن رویش گلها شکوفه می آری

به کوچه باغ خیال ای سوار باره گل

 

شکسته محبس سرد سکوت مبهم دل

زبرق تیغ شررافکن سواره گل

 

بیا که حرمت آلاله ها نگهداریم

قسم به پیکر خونین و پاره پاره گل

 

به همرهی ستاره سپاه فاتح نور

کشیده صف ز سر شوق بر نظاره گل

 

وضو بساز زحوض فلق ، نماز بخوان

به قبله گاه رخ پاک و ماهپاره گل

 

سحر به بزم چمن وقت رقص گل دیدم

زلال شبنم عشق است گوشواره گل

 

به باغ جشن گرفته سهی قدان خازن

بلوغ باور رویش به گاهواره گل

 

 

مهدی خازن

۶۵/۵/۳۱

 

خازن ، مهدي ، هواي تازه مي خواهم ، ۱۳۶۶ ، از انتشارات ارشاد اسلامي آذربايجان شرقي ، ص ۲۸





نویسنده : ابوالفضل خازن ; ساعت 13:32 روز 88/03/01

 

     حسرت   

 

   

يالنيز بير دؤنه‌ ساحيلدن كئچميشدير

 

      چوخ زاماندير

 

                 دالغالار،

 

            آياق ايزلرينی اؤپمك اوچون

 

                     هئی گليرلر      هئی گئديرلر...

 

شعر : حميد كارگر     

چئويرن : ابوالفضل خازن





نویسنده : ابوالفضل خازن ; ساعت 14:41 روز 88/02/05

 

خزانه دارغم غربت

حسین جعفری     

 

یکی زود سازد یکی دیرتر

سرانجام برمرگ باشد گذر

راستی که دنیا بی وفاست و راستی که « این عجوزه پیرعروس هزارداماد است » واگرچه مرگ حق است وکسی را از آن گریز و گزیری نیست ، اما مرگ جوان سخت و دردآوراست وصد البته این نیز دارای حکمتی است : « مرگ جوانان درجوانیتان پند داد ، سودمند نبود. » ( مقامات حمیدی ) ودراین اثنا خوش به حال آنانی که این فرمایش حضرت علی (ع) را آویزه گوش دارند :

مافات مضی وماسیاتیک فاین؟  قم فاغتنم الفرصته بین العدمین

( گذشته گذشت و آینده کو؟ برخیز و فرصت را بین دو نیستی ( گذشته و آینده ) غنیمت شمار.)

زمستان هرسال  یادآور درگذشت  جانگداز و دردناک  جوانی از اهل شعروادب  که  فضایل گوناگون را گردآورده بود و آنچه خوبان همه دارند ، او تنها داشت . شاعری دلسوخته ، خوشنویسی هنرمند ، قاری خوش آوای قرآن که در کسب علم و دانش نیز گامهای بلندی برمی داشت .

سخن از مهدی خازن است وهنرهای او و هجرت خونین بال زود هنگامش و این که زمانه غدار چه بازیها کرد تا آن غنچه نوشکفته خوبیها را در چنگال مرگ گرفتار سازد و بار دیگر تبریز را در فراق عزیزی غمبار کند که شهریارشهرسخن به آینده درخشان او امیدوار بود و چه بسا با مرگ او ، تبریز شهریار آینده خود را از دست داد . و البته الله اعلم .

مهدی در9 فروردین 1344 درمحله شمس تبریزی چشم به جهان گشود . تحصیلات خود را تا پایان دبیرستان با نمرات عالی به اتمام رساند تا این که در سال 1363 در رشته پزشکی دانشگاه تبریز پذیرفته شد . در طول این مدت به فراگیری خطاطی پرداخت واز سوی انجمن خوشنویسان ایران ، مرکز تبریز به کسب مدرک عالی خوشنویسی مفتخر شد .

درقرائت قرآن با صوت خوش مهارت خاصی داشت چنانکه نوار قرآن با صدای آن مرحوم زینت بخش مجلس ختمش بود .

مهدی از سال 1362 فعالیت جدی خود را در شعر و شاعری آغاز کرد و دراین راه موفقیتهای چشمگیری به دست آورد که در بخش دیگراین مقاله بدان پرداخته شده است .

بهمن ماه 1365 تهران شاهد برگزاری کنگره شعرشهید بود که مهدی خازن در آن جلسات دو شعر با نامهای « بشیرصبح » وبا مطلع :

به ذهن سرخ افق آفتاب گل کرده است

  میان خرمن شب صد شهاب گل کرده است

و « آفتاب خون » با مطلع :

ای شاهدان سوخته در التهاب خون

  چون لاله ها کشیده به صورت نقاب خون

قرائت کرد که نوار ویدویی مراسم نشان می دهد که بسیار مورد توجه حاضران واقع شده است .

برگزار کنندگان کنگره بیان می کردند که با اتمام جلسات شعرخوانی ، آخرین روز کنگره ، مراسم بازدید ازبرخی مراکز علمی وفرهنگی ازجمله برنامه های آن چند روز بود . مهدی تصمیم می گیرد که بخاطر امتحانات پایان ترم به تبریز بازگردد . اصرار مسئولان کنگره برای اقامت او وحضور در مراسم آخرین روز ره به جایی نمی برد تا این که برای او بلیط هواپیما تهیه می شود و او راهی تبریز می گردد . هواپیما هنوز به تبریز نرسیده ، خبرمی دهند که در شهر وضعیت قرمز برقراراست . هواپیما مجبور می شود که به تهران بازگردد . مهدی به ترمینال آزادی می رود تا بدین وسیله به تبریز بیاید .

نماینده یکی از روزنامه ها درتبریز همانند مهدی دنبال تهیه بلیط بوده است که با او همدرد و آشنا می شود . تلاش هردو برای یافتن بلیط یا جای خالی سودمند نمی شود تا این که یکی از اتوبوسهای در حال حرکت متوجه می شود که دو تن از افسران نتوانسته اند در وقت مقرر خود را به اتوبوس برسانند و لذا آن دو را سوار می کنند .

مهدی در طول راه با آن مطبوعاتی – که من در اینجا به نام خبرنگار از او یاد خواهم کرد – طرح آشنائی می ریزد و سررشته دوستی و صحبت را به میان می کشد و به او می گوید که چگونه با هواپیما تا نزدیکی های تبریز رفت و بازگشت .

خبرنگار مذکور به خانواده مهدی می گفته است که بعد از صرف شام ، از مهدی خواستم که جایش را با من عوض کند تا سرمای صندلی بغل شیشه اورا اذیت نکند ، اما او نپذیرفت . در چهل کیلومتری زنجان در حوالی ساعت 12 شب ودر محدوده پاسگاه نیک پی حادثه رخ داد . ماشین دیگری از سمتی که مهدی نشسته بود با اتوبوس تصادم کرد و ...

جسد نیمه جان مهدی مدتی برروی آسفالت یخ زده جاده می ماند تا بالاخره اوودیگرمجروحان را به نزدیکترین بیمارستان می رسانند . کادر پزشکی بیمارستان با مشاهده کارت دانشجویی ودر واقع با مشاهده همکار و هم رشته ای خود ، تلاش فراوانی برای نجاتش انجام می دهند که مفید واقع نمی شود .

آری مهدی می میرد وباری دیگر خوبی از جرگه خوبان ، زود هنگام و درعین ناباوری رخت به سرای باقی می کشد .

که دانست کین کودک ارجمند

بدین سال گردد چو سرو بلند

وبه راستی که می توانست پیش بینی کند که این جوان در این مدت کوتاه تا این حد به رمز و رموز شاعری پی برده باشد . افق بلند و دورنمای عظیم شعر او چندان خواننده را مست انتخابهای زیبا و بجای خود می کند که خواننده هیچگونه احساس بی تجربگی و خامی در شعر او نمی کند . سخنانش از چنان محتوای عارفانه ای برخوردار است که خواننده می پندارد با کامل مردی از اهل حق و حقیقت و با عارف سالخورد ه و تجربه دیده ای رودرو است .

تنها کم تجربگی و ناپختگی که درسخن او دیدم ، مطلبی بود که در زندگینامه اش نوشته است :« سبک شعریم قبلا شیوه عراقی بوده است ، ولی مدتی است که در سبک هندی شعر می گویم و سعی می کنم که ازواژه ها وترکیبات و تشبیهات و استعارات نودر شعرم استفاده کنم.» ( مجموعه شعرهوای تازه می خواهم ، ص 18 )

آنچه از مطالعه مجموعه شعر او برخواننده روشن می شود این که مرحوم خازن از سبک عراقی به هندی نرسیده است . شاعری که دو سه سال از شعر و شاعری او نمی گذرد نمی تواند و نباید در دو سبک دشوار و ناهمواری چون عراقی و هندی دست به تجربه ادبی بزند . سخن گفتن از سبک ومکتب و شیوه و مرید ومراد برای شاعر جوانی که هنوز اندرخم کوچه شعر و شاعری تنفس می کند و هنوز هفت شهر عشق را پشت سر نگذاشته است ، کاری است که نمی تواند به حال او مثمرثمر واقع شود .

مهدی نیز هنوز به سبکهای ادبی آگاهی کاملی نداشت ، بلکه شعر او روز به روز و لحظه به لحظه در حال اوج گیری بود وبه عوالم جدیدی از لفظ و معنی دست می یافت که ایشان از این تحول و پیشرفت بدین شکل تعبیر کرده است . بخاطر داشته باشیم که محض وجود استعاره و ترکیبات وتشبیهات نو نمی تواند دلیل بر هندی بودن سبک شاعری باشد و مطمئنا اگر زنده می ماند ، با مطالعات عمیق ودریافتهای شخصی به این خطای خود پی می برد .

نگاهی به نحوه شکل گیری ، پیدایش و رواج سبکها ومکتبها روشنگراین نکته است که هریک ازآنها به موجب اقتضای زمان ومکان ومحیط اجتماعی وسیراندیشه وتفکر جمعی ، ضرورتی اجتناب ناپذیرمحسوب می شوند که بی این تحولات و تغییرات امکان ادامه حیات ادبی قوم و ملتی امکان پذیر نیست و ادبیات به آب مانده ای شبیه می شد که کسی را جرات نزدیکی به آن نبود . سبک هندی نیزاگر چه با ظهور خود جای سبک قدرتمندی را که پشتوانه هایی نظیر خاقانی و نظامی و حافظ و سعدی و مولانا داشت ، گرفت ، سبک زمان خود بود وپیچیدن چنین نسخه ای برای شعرامروز دردی از دواهای ادبیات را علاج نمی کند .

اگرچه این سبک درآغاز برای هرخواننده ای جذاب و دلنشین است ، وجود استعارات و تمثیلها ومضمون سازیهای افراطی چنان اورا خسته و منزجر خواهد کرد که پس از چندی از تصمیم خود بازخواهد گشت .

 استاد شفیعی کدکنی که روزی نوع خوب و سالم سبک هندی را عالیترین نوع غزل می دانستند و بازگشت ادبی را « تحول ارتجاعی » می خواندند ، چندی نکشید که فرمودند : « باید اعتراف کنم که امروز به هیچ وجه با این فکر خودم موافقت ندارم که غزل سبک هندی- ونوع خوب و سالم ان- عالیترین نوع غزل باشد . عالیترین نوع غزل همان است که مولوی و سعدی و حافظ گفته اند ولاغیر. وباید اعتراف کنم که « تحول ارتجاعی طرفداران بازگشت » در شرایط تاریخی و اجتماعی عصرآنان تنها راه پالایش زبان فارسی از بی بند و باری های شاعران سبک هندی بویژه در هند قرن دوازدهم بوده است . به دلیل این که همسایگان ما و شریکان دیگرما درهند و افغانستان و ماوراء النهرکه از این « ارتجاع » ادبی پیروی نکردند ، شعرشان و دستاوردهای ادبیشان بهتر از دستاوردهای ما ایرانیان نبود که بدترهم بود . اقبال لاهوری یک استثنا است که برآن قیاس نتوان کرد. » *

مهدی اگر زنده می ماند -  که کاش می ماند – خود پی می برد که او باید نه به تقلید از سبک عراقی و نه به تقلید از سبک هندی شعر بگوید . سبکهایی که روزگارهردو سپری گشته است . مهدی باید به سبک دل خود شعر می گفت و این گونه نیز بود . آنچه او می گفت سبک هندی نیست بلکه روح مواج و ذوق سرشار آن جوان شوریده به ترکیبات زیبایی دست می یافت که خوانندگان را به چند مورد از آنها مهمان می کنیم :

افق خاطر، پیچک درد ، سمند عیش ، حضور عاطفی ماهتاب ، شط سرخ شفق ، گوشواره گل ، ذهن سرخ افق ، بشیر صبح ، بلوغ عصیان ، حوض فلق ، محبس سرد سکوت و ...مهدی شاعر موفقی بود . از برخی ابیات او که در تنگنای مضمون سازیهای شاعرانه ، معنی و محتوا را قربانی شده می یابیم ، بگذریم شعر او زیبا و دلنشین است ، زیرا توانسته است خواسته های روحانی دل خود را در قالب کلمات و الفاظ با مخاطب خود در میان گذارد و به دورازهرگونه غل و غش های معمول در حضوری صمیمی ، پاک و ساده و خالصانه با او ارتباط معنایی برقرار سازد و اگرپذیرش یک شاعر را مقبولیت او در میان مخاطبان بدانیم ، مهدی در این راه موفق و تواناست . بی تردید هر خواننده ای با هر ذوق شعری از سخن او متاثر می شود .

به گمانم زیباترین غزل مهدی همان غزل « هوای تازه می خواهم » است که اداره فرهنگ وارشاد اسلامی تبریز مجموعه ای از اشعار اورا به همین نام تهیه و چاپ کرده است . هرچند که برخی از غزلهای او را از نظر اصول شاعری و استفاده از صور خیال واوج وفرودهای زیبا در ردیفی بالاتر از غزل مذکور قرار دارند ، ولی من این غزل را بخاطر فضای راحت و آرامش ساده و صمیمی موجود در آن ترجیح می دهم . او در این شعر از هوای تازه ای سخن می گوید که نفوذ و وجود چنین فکرو اندیشه ای در ذهن همسن و سالان او منتفی است ، چه رسد به آنکه آن را فریاد کنند . راستی او به کدامین افق می نگریست که چنین او را از دیگران ممتاز کرده است .

در شعر اونشانه ای از تعلقات مادی و دنیوی نمی یابید . روح او در عالمی پرواز می کرد که در خیال تنگ و باریک ما انسانهای خاکی و گرفتار در قفس تن در نمی گنجد . او به دنبال فرصتی بود که این قفس را در هم شکند و به پروازی ابدی دست یازد . او هوای تازه ای می طلبید و شاید - نه ، یقینا – حادثه 17 بهمن 1365 آرزوی او را برآورده ساخت .

 

  به شعر خويشتن گلواژه هاي تازه مي خواهم

دلم افسرده زين ماندن ، هواي تازه مي خواهم

 

در اين ظلمت سراي تنگ و خاموش تن خاكي

نخواهم ننگ پوسيدن ، سراي تازه مي خواهم 

 

دلم بگرفته از آواز شوم جغد تاريكي

ز ساز صبح اينك گلنواي تازه مي خواهم

 

دگر ننگ است ماندن در فضاي بسته تكرار

براي بال بگشودن فضاي تازه مي خواهم

 

دگر غمنامه مجنون سرگردان كهن گشته است

براه وصلت جانان بلاي تازه مي خواهم

 

بزن اينك صلاي رستن و رستن تو اي چاووش

به كوچ از محبس جسمم دراي تازه مي خواهم

 

بيا در كوچه شعرم قدم زن اي بلوغ عشق

كه اندر كوچه شعرم صداي تازه مي خواهم

 

بپاي سر عبوري سرخ دارد رزمجوي عشق

من وامانده هم كوچي به پاي تازه مي خواهم

 

نخواهم ماند در مرداب ماندن بيش از اين خازن!

به شعر خويشتن گلواژه هاي تازه مي خواهم

 ***

 وشاید مهدی در بیت زیر بیان حال خود کرده است :

هنوز غنچه من ! ناشکفته پژمردی

تو درعبوردقایق شتاب را مانی

وبه راستی که او شتاب داشت ، شتاب رفتن ، شتاب رسیدن ، شتاب دیدار و شتاب وصال و جاودانگی .

او معنی آفتاب را می دانست

اسرار لطیف آب را وی دانست

یا سینه اش از شوق شکفتن پر بود

یا فلسفه شتاب را می دانست

 


 

* به نقل از نشریه  آینه پژوهش ، ش 43 ، فروردین و اردیبهشت 1376 ، ص 32-31 ، مقاله آقای سید محمود راستگو

منبع : روزنامه مهدآزادی ، شنبه 16 اسفند ماه 1376 ، سال چهل وهشتم ، شماره 1480 ، ص 4

 





نویسنده : ابوالفضل خازن ; ساعت 15:23 روز 88/01/25

 

 

خازن ، مهدي ، دست خط ،  ۱۳۶۳





نویسنده : ابوالفضل خازن ; ساعت 23:55 روز 88/01/04

 

          خزانی در دم بهار

 

بهار مي آمد ؛ مي رفت تا طبيعت مرده ، زنده شود ؛ مي رفت تا غنچه ها شكوفا شوند ؛ رودها جاري شوند ؛ درختها بار بدهند و بلبلها برروي شاخسارها به نجوا بپردازند . مي رفت تا دوباره چاووش بهار از راه برسد و مژده شكفتني دوباره را بدهد و همه را از خواب زمستاني بيدار سازد . ولي ، يحياي من ! زيباي من! تو غنچه اي بودي كه در دم بهار پژمردي ! رودي بودي كه از حركت ايستادي ! درختي بودي كه تبر بيداد تورا بر زمين انداخت ! بلبلي بودي كه دست تطاول بر منقارت مهر سكوت زد ! با ازراه رسيدن چاووش بهار تو پرپر شدي ودر خواب ابدي فرو رفتي !

يحياي من ! زيباي من ! آن زمان كه در نزدمان بودي چقدر شاد بودي . هميشه مي گفتي ، مي خنديدي و چنان مي نمودي كه اصلا در اين دنياي به اين بزرگي غمي نداري . زمان هرآن به رويت لبخند مي زد وتودر مقابل ، هميشه با رويي خندان به استقبال گذشت زمان مي رفتي . ولي اين بار سرت در خون نشسته است ، رخت پژمرده است ، چشمانت كه عين گل نرگس بودند بسته شده است ، لبانت خشك گشته است ولي باز مژگان درازت دلفريب مي نمايد .

يحياي من ! زيباي من ! تو چقدر مهربان بودي . قطرات اشك تورا به ياد مي آورم كه با ديدن فقير يا مظلومي برزمين مي ريخت ولي هنگامي كه تو مظلومانه به شهادت رسيدي كسي نبود تا برايت گريه كند . نمي دانم شايد تشنه شهيد شدي و شايد هم گرسنه . خدا مي داند ولي اين را مي دانم كه مظلوم شهيد شدي . لحظه اي را تجسم مي كنم كه پيكرت بر زمين افتاد . دمي را ياد مي كنم كه جان مي دادي ، چقدر زجر مي ديدي ! چون زخمهايت خيلي عميق بودند .

 يحياي من ! زيباي من ! هر سال وقتي كه عيد نوروز فرا مي رسيد همگام با تو لباس تازه به همراه كفشهاي نو مي پوشيديم وبه استقبال سال جديد مي رفتيم .ولي امسال تو با لباس هاي گرد و غبار خورده ، با سري متلاشي شده وبا پوتينهاي به گل آلوده شده به استقبال سال نو رفتي وما هم با لباس سياه وبا كوله باري ازغم -كه بر پشتمان سنگيني مي كرد- به استقبال بهار رفتيم .

امسال ديگر نغمه بلبلان برروي شاخساران هيچ شوري ندارد ! امسال ديگر بهار زيبا نيست ! امسال ديگر در بهار نخواهم خنديد ! امسال گريه خواهم كرد ؛گريه اي كه از پس دردي گران و غمي سنگين از دلم بر مي خيزد . امسال عيدي ما لباس سياهي بود كه برتن پوشيديم . امسال ميهمان ما قطرات اشكي بود ند كه از ديدگانمان در غم دوري تو برزمين مي ريختند . امسال لبخند برلبان بي رنگمان بيگانه است چون به ديدارش نمي شتابد .

 

دهم فروردين ۱۳۶۳

 مهدی خازن - تبریز

 

 خازن ، مهدي ، پرواز در آسمان خاطرات ، ۱۳۶۵ ، نسخه خطي ، ص ۱۷





نویسنده : ابوالفضل خازن ; ساعت 12:53 روز 87/11/28

 

آلبوم عكس

 

 

 

 مهدی خازن ( ۵ سالگی - تیریز )

 

 

مهدی خازن ( ۹ سالگی - تبریز )

 

 

 مهدی خازن ( ۱۰سالگی - تیریز )

 

 

 

   ۱۳۶۱ ( مهدی خازن )  دبیرستان فردوسی تبریز

 

 

۱۳۶۳ ( استاد شهریار - مهدی خازن ) تبریز - منزل استاد شهریار

 

 

۱۳۶۴ ( استاد شهریار - مهدی خازن ) تبریز - تالار وحدت دانشگاه تبریز

 

 

مهدی خازن - ۱۳۶۴ - تبریز

 

 

 ۱۳۶۴ - تبریز - تالار وحدت دانشگاه تبریز ( دکتر سروش - مهدی خازن )

 

 

مزار مهدی خازن - ۱۳۸۷

آدرس مزار :   تبریز - وادی رحمت - بلوک ۱۰ - ردیف ۱۳۳ - شماره ۳۴

عکس : ابوالفضل خازن





نویسنده : ابوالفضل خازن ; ساعت 23:27 روز 87/11/16

 خازن خزانه ي نور

 

اي كاش به پاي عشق مي پيچيديم

دلجويي آفتاب را مي ديديم

اي كاش براي رفتن ازظلمت شب

سرسبزتراز بهارمي خنديديم

 

بيش از دو دهه از پرواز نابهنگام " مهدي " گذشته است . ودراين ايام چه پاييزها كه پا بردل سوخته ي ما نگذاشته است . به گواه آنچه ازسروده هاي آن زنده ياد باقي مانده چراغي بود پيوند خورده با آفتاب ، جان شيفته ي او كه با دست باد شبانه ي خزان ، آن شعله اگر چه افسرد اما ياد او هرگزدراين غريب آباد - دل ما - هرگز نمرد چرا كه داغ عشق نمي ميرد و يادش رنگ فراموشي نمي گيرد .

مهدي اگر بود ، شاعري اهل درد به سرودن ادامه مي داد . مرام او جاري شدن بود . چرا كه با آبهاي رو به دريا چنان پيوند خورده بود كه مدام موج مي خورد و با خود رودي در دل و سرودي برلب به اوج مي برد . خويشاوند گياهان عالم بود " مهدي " كه پيچك وار برپاي عشق مي پيچيد و چلچله وار از كوچه هاي اين شهر و ديار مي كوچيد . " مهدي " با شعرهاي آتشين خود هر روز مي كوچيد . و ما جا مي مانديم و در خويش مرثيه مي خوانديم . اين گونه بود روزهاي خون و آتش و بمباران كه " سلمان هراتي " آن دلسوخته ي شمالي از شاليزار ، نقبي به ديار يار زد و " مهدي " در سوگ او زيباترين چهارپاره اش را سرود . در آن روزگار غريب ، از " مهدي " تبسم و شور و اميد و زيبايي مي روييد . به گمانم او تا پاسي از شب ياد حضرت يار را همراه با گل مهتاب مي بوييد تا در تمام روز به اتنشار التهاب و حماسه بپردازد . در اين فصل عجيب ، " مهدي " هم نشين زنده يادان دكتر قيصرامين پور و دكتر سيدحسن حسيني است و چه محفل انسي دارند در جوار يار . مهدي از زمين و زمان طبابت مي آموخت . شبها مي سوخت و روزها بهارمي اندوخت تا در سفري شگفت ، زادراه داشته باشد . و اگر امروز مهدي بود ما از فراواني لشكر اندوه نمي هراسيديم و هر چه زخم داشتيم و نداشتيم با او در ميان مي گذاشتيم تا دستهاي آموخته ي او التيام بخش مان باشد تا دل سوخته ي او پزشك مان باشد .

مهدي جان !

اي خازن خزانه نور! من از تو دور نيستم . باش تا صباحي ديگر . آنك تو ومن و صبوحي حضور به روزگاري بهتر .

 

بهمن ۸۷ – عبدالمجيد نجفي - تبریز

نسخه خطی - ۱۳۸۷





نویسنده : ابوالفضل خازن ; ساعت 23:24 روز 87/11/16

 

يادواره اي از شادروان مهدي خازن

 

نخستين بار او را در بخش فرهنگي يكي از ارگان هاي دولتي ديدم . جواني بود با چهره اي گشاده و قيافه اي بغايت معصومانه . در اواسط سال ۱۳۶۱ براي اشتغال به بخش مذكور مراجعه کرد و به خدمت پذيرفته شد . چند روزي دورازهرانس و الفتي به هنرنمایي مشغول شد و روح ديرآشناي من نيز؛ همانند او با هيچيك از حاضران ائتلافي به هم نرسانيده بود . بخصوص كه مدير داخلي اين بخش، مردي خشن و عاري از هر هنر معنوي بود و تنها هنري كه داشت هنرنشناسي و تفرقه اندازي دربين كاركنان بخش بود و بس! نمي دانم چه بارقه اي بود كه مهدي را به سوي من كشاند؟! آمد و سلام كرد و با ادب و خوشروئي كاغذي بر روي ميز من گذاشت و گفت اين شعرها را ديشب گفته ام خواهش مي كنم براي من اصلاح كنيد! من نيز با اين بضاعت مزجاة و قلت ادراك آنچه از دستم برمي آمد انجام دادم . با نهايت شرم حاكي از يك نجابت ذاتي از من تشكر نمود و رفت .

دوستي من و مهدي از اينجا شروع شد و ديري نگذشت كه مهارتي در شعر و لطافتي در بيان به هم رسانيد و چنان لطيف و دلنشين مي سرود كه گفتم : مهدي ، تو نبوغ شعر و خط را يكجا داري . و بر گفته من لبخند مي زد تا اينكه در اواسط سال ۱۳۶۵ بر حسب دعوت استاد محمدحسين علومي تبريزي به همراهي مرحوم خازن و برادر گراميشان بصوب كرج عزيمت و دو قطعه شعر چنان شيوا با ديكلمه فصيح قرائت كرد كه تشويق حاضران و اساتيد انجمن ادبي فرخي يزدي تا چند دقيقه ادامه داشت و درواقع خازن درآن شب افتخار نويني براي تبريز كسب نمود . روانش همواره شاد باد          واز آنجا كه :

هر گل كه بيشتر به چمن مي دهد صفا             گلچين روزگار امانش نمي دهد

دست متطاول و ستمگر ايام اين گل پرطراوت باغ ادب و هنر را از دست دوستدارانش برگرفت . ما در اين مصيبت دلخراش خود را شريك غم و اندوه پدر و مادر و ساير بازماندگان داغدار آن مرحوم مي دانيم .  رحمة اله رحمة واسعه وغفرانا واثقه

 

                                          تبريز – محمود ملماسي

                                                آزرم تبريزي

   

نسخه خطي - ۱۳۶۶

 





نویسنده : ابوالفضل خازن ; ساعت 23:21 روز 87/11/16

 

در هواي باراني

 

 

  غروب دوشنبه اي باراني بود كه در چهارراه وليعصراز اتوبوس پياده شدم و مثل هفته هاي قبل به سراغ دكه روزنامه فروشي رفته و جوانان آن هفته را خريدم . بي خبر از همه جا به ايستگاه رفته و روي نيمكت ، منتظر آمدن اتوبوس نشسته مجله را گشودم و طبق عادت مالوف به سراغ صفحه شعر آن رفتم . صفحه ، برخلاف هميشه سياه بود و گرفته ، درست مثل هواي آن غروب باراني . نگاه خيره ام به عكس « مهدي » افتاد ، با كنجكاوي عبارت بالاي آن را خواندم : « مهدي خازن ، شكوفه اي كه زود پژمرد » . نه ، نمي توانست واقعييت داشته باشد ، شايد مهدي شعر جديد و زيبايي فرستاده بود و « خوش عمل » مي خواسته او را بارديگر معرفي كند . بنابراين نگاه مرددم را به پائين عكس لغزاندم . تمام عبارات و واژه ها خبر از مصيبت بزرگي مي دادند . اما مگر مي شد باور كرد ، مهدي تصادف كرده بود و جلال محمدي « گلچين » خبر را به مجله رسانده بود . چقدر درمانده است انسان وقتي خبر وداع دوستي را دير مي شنود و دير باور مي كند . و چقدر ضعيف است كه در اين گونه موارد حتي توان ريختن قطره اشكي هم ندارد .

اتوبوس آمده بود و من سرگشته و حيران سوار شدم . درراه بيشتر از ده بار آنها را خواندم . نه ، اشتباه نمي كردم ، اشتباه چاپي هم نبود . مهدي تصادف كرده بود و اكنون خبر تلخ و داعش را چاپ كرده بودند . باران شديدترشده بود كه ازاتوبوس پياده شدم و به طرف خانه رفتم با تني خسته و درمانده و انبوهي از بهت و ناباوري . تنهاي تنها نشستم و باز شعرهاي اطراف عكس را خواندم . بله ، از مهدي بود و چقدر زيبا و بديع اما افسوس ...

چند هفته اي بود كه منتظر نامه اي از او بودم ، فكر نمي كردم اينقدر بي وفا شده باشد كه حتي با نامه اي هم مرا ننوازد ، با خود هزار فكر و خيال مي كردم ، اما مجله همه چيز را برايم روشن نمود . تصادف در شانزدهم بهمن ماه اتفاق افتاده بود و من اين خبر جانكاه را بعد از چند هفته مي شنيدم و چقدر حقير بودم كه خيال مي كردم بي وفا شده است و نامه نمي نويسد .

باران به شيشه مي كوبيد و من به ياد لحظه هاي آشنا شدن و دوستي با او مي افتادم . در طبقه چهارم ساختمان مركزي دانشگاه علامه طباطبائي بوديم كه « مصطفي عليپور » ما را به همديگر معرفي نمود . چقدر صميمي همديگر را بوسيديم و به صحبت نشستيم . خيلي وقت بود كه با اشعار همديگر آشنائي داشتيم و اغلب موارد شعر هر دوي ما را در كنار هم چاپ مي كردند و اين باعث شده بود علاقه اي ناخودآگاه در ضمير ما بوجود آيد . خيلي صحبت كرديم ، راجع به شعر همديگر ، شعر سايرين ، صفحه شكوفه ها و... . درراه درميني بوس يكريز حرف مي زديم و چقدر از زبان همديگر مي گفتيم . شب را هم در هتل دماوند نشستيم و به شعرخواني گذرانديم . فردا صبح كه قراربود به كنگره شعر دانشجويان برويم ابتدا به مجله جوانان رفتيم و با « عباس خوش عمل » - كسي كه دوستي ما را باعث شده بود – ديدار كرديم ، آنجا هم زياد صحبت كرديم . از هر دري و موضوعي حرف زديم و باز به محل كنگره برگشتيم . بعد از ظهرش را در كنگره بوديم . شب را نيز با ديگر دوستان نشسته بوديم و شعر مي خوانديم ، « همايون عليدوستي » ، « عليرضا قزوه » ، « عبدالجبار كاكائي » ، « محمود عباد » ، « مصطفي عليپور » ، « فضل اله قدسي افغاني » ، « جواد محدثي » ، « م . پاسدار » و... بودند و آن شب چقدر فراموش نشدني بود . چند ساعتي خوابيديم و باز صبح روز بعد به كنگره رفتيم و باز همان جريانات شب قبل . صبح جمعه صبح خداحافظي بود . با همه خداحافظي كردم و همراه مهدي از هتل بيرون آمدم . گفت كه تا بلوار كشاورزمي آيد تا من سوار اتوبوس شوم و بروم . در بلوار با هم خداحافظي كرديم ، چندين بار همديگر را بوسيديم و گريه كرديم ، قول داد كه به زودي نامه مي نويسد و هر وقت تهران آمد سري به من مي زند . سوار اتوبوس شدم و در حاليكه عقب سر نگران بودم از او دور شدم . بعد از آن هراز گا هي نامه اي از او دريافت مي كردم با كوله باري از سلام و احوالپرسي و خاطره و شعر جديد و... . بارآخر جواب نامه ام را نداده بود و من نگران بودم تا اينكه خبر وحشتناك را خواندم ... .

  باران همچنان مي باريد و بيرون تاريك و غم انگيز بود و من تنها و درمانده گوشه اطاق نشسته بودم و به مهدي و وداع تلخ او مي انديشيدم . شعرهايش را با خود زمزمه مي كردم و به سختي توانستم گريه كنم ، اما گريه هم در اينگونه موارد چاره ساز نيست . مهدي چقدر زيبا سروده بود كه :

در چشم خيس من ، غم عالمي دارد              چشم تري دارد ، هركو غمي دارد...

به گفته خودش زباني نو پيدا كرده بود و بيشترازپيش كارمي كرد وآثارش بخوبي گواه اين ادعا بودند . مي گفت اگر به مجله زياد شعر مي فرستم بدين علت است كه مي ترسم در آينده نتوانم بفرستم و چه راست مي گفت . مي گفت بار ديگر كه به تهران آمدم باز پيش خوش عمل مي رويم و صحبت مي كنيم اما ... .

وصبح فردا من بدون مهدي به پيش خوش عمل رفتم . تعجب كرد از اينكه در اين مدت من خبررا نشنيده بودم . قانعم كرد كه مرگ قانون طبيعت است و بايد آن را پذيرفت . باورم نمود كه خدا گلچين است و خوبها را زودتر فرا مي خواند . دلداريم داد كه غيرازسوختن و ساختن در فراق دوست كار ديگري از دست برنمي آيد . همانطور كه با داغ سلمان سوختيم بايد به سوك مهدي هم بنشينيم و همينطور... . تا اينكه ما هم روزي به آنها بپيونديم . اما من چقدر حقيرم كه مانده ام و مرثيه گوي دوستان شده ام .

چند روز بعد نامه اي كه منتظرش نبودم وصول شد . اما از مهدي نبود بلكه از برادر داغدارش « ابوالفضل » بود . نامه را با عبارت « شاعران نمي ميرند » آغاز كرده بود و چه زيبا . تمام واقعيت تلخ را همراه با جزئياتش برايم نوشته بود . بالاخره باوركردم كه مهدي رفته است و كاري نمي شود كرد .

مهدي رفته است ، اما نمرده و نخواهد مرد . او غمگنانه ترين و جاودانه ترين سروده ها را از خود به يادگار گذاشت و بعد از چند صباحي نغمه خواني ، چشمان سرشار از نجابتش را به سوي دنيا و اهل آن بست وبه سوي دياررفت كه جاي قرار من و توست .

واينك يكسال تمام ازوداع او مي گذرد ومن – يكي ازانبوه ماندگان – اين سطوررا قلمي مي كنم تا درنهايت عجزوناتواني جزئي از كل و نقطه اي از يك خط را شرح دهم .

واپسين كلامي كه در مورد مهدي مي توانم بر زبان برانم چيزي نيست جز مرثيه اي كوچك يادگار آن غروب شوم باراني :

  در هواي باراني

گرفته ام چو هواي غروب باران خيز              دو چشم منتظرم گشته اند باران ريز

منم كه مانده ام و سينه اي پر از اندوه              وشانه اي كه شده خم به زير بار كوه

منم كه درلب خشكم شرار آه و غم است           منم كه قلب نحيفم زحجم سينه كم است

به سوك تلخ تو مي گريم اي شكوه بهار            تواي به توسن چالاك عمر گشته سوار

چه زود رفتي و با خود دل مرا بردي !            بسان لاله شكفتي و زود پژمردي

دل غريب مرا اي عزيز بشكستي                   دمي كه بي من و تنها به بحر پيوستي

بگو كه بعد تومن با كه درد دل گويم ؟             كنون كه بي كس و تنها زدرد مي مويم

بگو چه جز تو كسي هست تكيه گاه من؟!         كسي كه حرف مرا خواند از نگاه من ؟!

بگو چگونه بسازم به سوز هجرانت ؟              بگو چگونه بنالم به روز هجرانت ؟

دريغ رفتي و جاي تو در برم خالي است           بغير غصه و غم در فضاي سينه نيست

به سوك تلخ تومن همچو ابرگرييدم                  بسان لاله به صحراي درد روئيدم .

    

والسلام – تهران – دي ماه ۱۳۶۶

مهيار كاوه

نسخه خطی - ۱۳۶۶